من آن رانمیشنوم!



روزی "چشم" گفت:
من، آن سوی این دره ها کوهی می بینم، پوشیده در غباری لاجوردی، آیا زیبا نیست؟!

"گوش" شنید و در حالی که با دقت گوش سپرده بود گفت:
اما کوه کجاست؟ من آن را نمی شنوم!

سپس "دست" به سخن آمده و گفت:
بیهوده در تلاشم که آن را حس یا لمس کنم در حالیکه نمی توانم کوهی بیابم!

و "بینی" گفت:
کوهی وجود ندارد، چون نمی توانم ببویمش!

آنگاه "چشم" به سوی دیگر برگشت،
و دیگران درباره خیال باطل و عجیب چشم با هم حرف زدند. آنها می گفتند:

باید برای چشم اتفاقی افتاده باشد.

گویا ناتوانی در درک احساس عضوی دیگر را توهم می پنداشتند ...

/ 2 نظر / 6 بازدید
راحیل

شبیه همون"فیل در تاریکی"جناب مولوی ست.این موضوع همیشه ی عمر برای ادم تذکر داره و کهنه نمی شه.

ابر و باد

[دست]واقعا زیبا بود...آفرین[دست][دست][دست]